هر روز با یک قسمت از کتاب ملاقات در صاریا

نویسنده.سید جمال الدین حجازی

سال دویست و شصت و هشت هجری بود. سیزده سال از ولادت حضرت صاحب الزمان علیه السلام می‏گذشت. دوستان خاص و شیعیان با اخلاص آن حضرت متوجه شدند امام از عراق به مدینه رفته و در ناحیه‏ی «صاریا» سکونت نموده است.
صاریا دره و منطقه‏ای بود که بین کوههای اطراف مدینه قرار داشت.


یکی از شیفتگان آن حضرت که سخت مشتاق زیارت آن بزرگوار بود و برای دیدار امام بار سفر بست، عیسی بن مهدی جوهری بود. به بهانه‏ی حج، رهسپار مدینه شد و در صاریا کرامات بزرگ و امور خارق العاده‏ای از مولی مشاهده کرد و به حضور پرفیضش شرفیاب گردید. وی داستان این ملاقات و آن معجزات شگفت‏انگیز را چنین تعریف نموده است.
در سال 268 هجری، دیارم را به سوی مکه ترک کردم تا حج بگزارم. در حقیقت، انگیزه و قصدم از این سفر، توقف در مدینه و رفتن به ناحیه‏ی صاریا برای تشرف به خدمت امام زمان علیه‏السلام بود. چون طبق اخبار محرمانه‏ای که به ما رسیده بود می‏دانستم حضرت از عراق خارج شده و آنجا ساکن گردیده و شیعیان خاص و مورد اعتمادش را به حضور می‏پذیرد.
گرچه من سی بار حج رفته بودم، آن سال نیز به شوق دیدار حضرت بقیة الله علیه‏السلام آهنگ کعبه نمودم و راهی مکه شدم تا بدین عنوان قبل از مناسک حج، مولایم را ملاقات کنم.
متاسفانه در راه، دچار بیماری شدم. با آنکه ضعف و مرض بر من چیره شد، از پای نشستم و همچنان با اشتیاق فراوان، به حرکت ادامه دادم تا هر چه زودتر به دیدار جان جهان و محبوب جهانیان نائل گردم.
انسان در حال بیماری، گاهی نسبت به همه چیز بی رغبت و بی اشتها می‏شود، اما گاهی نسبت به بعضی از میوه‏ها یا خوارکها تمایل پیدا می‏کند و مخصوصا هنگام ناتوانی بدن و بروز امراض ضعف آور، دلش می‏خواهد غذاهای مقوی و نیروبخش بخورد.
وقتی از قلعه‏ی «فید» گذشتم، ضعف و بیماری احساس نمودم. درهمان حال، ماهی و شیر و خرما هوس کردم و با خود گفتم کاش این غذاها برایم مفید بود و از آنها می‏خوردم. ولی چون فکر می‏کردم ماهی و شیر و خرما برایم خوب نیست در صدد تهیه‏اش برنیامدم و از خواسته‏ی دل، چشم پوشی نمودم.
بالاخره رنج سفر را تحمل کردم و درد و بیماری را بر جان خریدم تا خوشبختانه به مدینه رسیدم. وقتی وارد شهر شدم، نخست به دیدار بعضی از برادران ایمانی و دوستان صمیمی شتافتم و از آنها سراغ مولایم را گرفتم. به من نوید دادند که صاحب الامر علیه‏السلام در صاریا تشریف دارند. با یک دنیا امید و آرزو برای دیدار امام از مدینه بیرون تاختم و راهی کوهستان شدم.
غروب بود که نزدیک آن وادی رسیدم. وقتی آخرین گردنه را پشت سر گذاشتم و از فراز کوه بر دره اشراف پیدا کردم، ناگاه نگاهم به آن سرای نور افتاد. اشک شوق در دیدگانم حلقه زد. می‏خواستم پرواز کنم و هر چه زودتر مولایم را ببینم و بر دستهایش بوسه زنم. جلوتر که رسیدم ایستادم. هنوز چند قدمی با جایگاه امام فاصله داشتم که از مرکب پیاده شدم و به فکر فرو رفتم. با خود می‏گفتم: خدایا چه می‏شود؟! آیا به من اجازه‏ی ملاقات خواهند داد؟! آیا سراغم را می‏گیرند؟! از چه کسی بپرسم؟
خورشید غروب کرد و من همچنان غرق در این افکار، با خدا راز و نیاز داشتم. پیوسته از مهر یزدان، دیدار امام زمان علیه‏السلام را آرزو می‏کردم و در انتظار اجازه‏ی ورود و تشرف به محضر امام، لحظه شماری می‏نمودم.
کم کم سرخی وسط آسمان، به طرف مغرب کشیده می‏شد. وقت نماز شده بود. همان جا نماز مغرب و عشا را خواندم و باز مشغول دعا و نیایش شدم. مخلصانه به درگاه الهی می‏نالیدم و زاری می‏کردم. عاجزانه از او می‏خواستم که مرا شایسته‏ی لقای حجت خویش قرار دهد و به دیدار آن جلوه‏ی ربانی و فروغ ایزدی موفق نماید.
همچنان که اشک می‏ریختم و تضرع می‏نمودم، ناگهان دیدم شخصی فریاد زد و مرا به نام خواند و گفت: ای عیسی بن مهدی جوهری جنبلانی.
بعد دانستم وی خادم حضرت است و اسمش بدر می‏باشد.
همینکه صدایم زد زبان به شکر و ستایش خدا گشودم و پی در پی حمد و ثنای الهی گفتم. مثل مرده‏ای که زنده شده باشد. گویی روح در کالبدم دمیده شده بود. مثل پرنده‏ای بال درآورده بودم و در حالیکه الله اکبر و لا اله الا الله، زیر لب داشتم به سوی کعبه‏ی مقصود شتافتم.
وقتی وارد شدم و به صحن خانه رسیدم، دیدم خوانی نهاده شده و غذائی آماده است. بدر به درون سرا راهنمایی‏ام کرد. نخست مرا به سمت طبق غذا برد و کنار ظرف غذا قرارم داد و گفت: مولایت می‏فرماید از آنچه موقع بیرون آمدن از قلعه‏ی فید، در حال بیماری، بدان میل پیدا کرده بودی تناول کن.
با خود گفتم همین یک برهان که نشانه‏ای روشن و اعجازی بزرگ می‏باشد برایم بس است. اما چگونه دست به غذا ببرم و مشغول خوردن شوم حال آنکه هنوز به حضور آقا و مولایم شرفیاب نشده و لیاقت دیدارش را نیافته‏ام؟!
در این لحظه، صدای آن حضرت را شنیدم که به من فرمود:
عیسی، بخور؛ مرا خواهی دید.
آنگاه کنار آن مائده‏ی آسمانی نشستم. دیدم ماهی گرم و خرمای تازه و ظرفی پر از شیر درون آن نهاده‏اند و به گونه‏ای بسیار جالب و دلپذیر آراسته می‏باشد.
ناگهان به فکر مرضی که دامنگیرم شده بود افتادم و از روی تعجب به خود نهیب زدم: بیمار و ماهی و شیر و خرما؟!!
این اندیشه به ذهنم خطور کرد، بار دیگر صدای امام به گوشم رسید که بر من بانگ زد: ای عیسی، آیا در کار ما تردید می‏کنی؟ مگر تو به سود و زیان خود از ما داناتری؟
این اعجاز دیگر، روحم را به تلاطم انداخت و انقلاب عجیبی در من پدید آورد. از پندار ناروایم پشیمان شدم. بی اختیار چشم هایم پر از اشک گردید. در حالی که قلبم سخت به هیجان آمده و عقلم سراسر مات و حیران گشته بود، گریستم و از خدای مهربان، طلب عفو و آمرزش نمودم.
سپس از تمام غذاها خوردم. عجیب بود وقتی لقمه‏ای برمی‏داشتم جای آن در ظرف غذا خالی نمی‏ماند! هر چه خوردم چیزی از آن غذا کم نشد و بدون کاستی باقی ماند.
از جهت کیفیت نیز اصلا با خوراکهای دنیا قابل مقایسه نبود؛ طعم و بوی دیگری داشت. از تمام غذاهائی که در دنیا خورده بودم لذیذتر، گواراتر، پاکیزه‏تر و بهتر بود. بدین جهت خیلی زیاد خوردم تا آنجا که دیگر شرم نمودم و با آنکه هنوز اشتها داشتم، دست از غذا برداشتم. برای سومین بار، صدای دلنشین مولا را شنیدم که با مهربانی و آهنگ ملایمی مرا ندا داد و فرمود: حیا نکن عیسی. اینها از غذاهای بهشت است؛ دست هیچ مخلوقی پدیدش نیاورده و ساخته و پرداخته‏ی بشری نیست.
مقداری دیگر خوردم اما گویی سیر نمی‏شدم. مثل اینکه هر چه بیشتر می‏خوردم، بیشتر می‏خواستم و اشتهایم افزون می‏گشت. سرانجام دست کشیدم و عرضه داشتم: مولای من، مرا بس است؛ به اندازه‏ی کفایت خوردم.
در این هنگام صدای حضرت در صحن منزل طنین افکند که: نزد من بیا.
از جا بلند شدم اما همین که خواستم حضور امام شرفیاب گردم، متوجه شدم دستم را نشسته‏ام. در دل گفتم: آیا با این دست نشسته به ملاقات حضرت بروم؟!
ناگاه حجت خدا بر من بانگ زد: ای عیسی، آیا در دستت چرکی هست؟
نگاهی به دستم انداختم و آن را بوییدم. تمیز و پاکیزه بود با چنان عطری که از مشک و کافور، خوشبوتر.
شگفت زده و خوشحال به سوی امام رفتم. وقتی حضورش رسیدم و چشمم به رخسار ملکوتی و چهره‏ی نورانی‏اش افتاد، دیدگانم از فروغ روی تابناکش، خیره و مبهوت گشت و از هیبت و عظمتش چنان خود باخته و حیران شدم که پنداشتم عقل از سرم پریده است.
آنگاه رو به من نمود و فرمود: ای عیسی، اگر تکذیب کنندگان نبودند، و اگر آنها که مرا باور ندارند از روی انکار به شما نمی‏گفتند:
او کجاست؟
کی به وجود آمده؟
در کجا متولد شده؟
چه شخصی او را دیده؟
چه پیامی فرستاده و چه فرمانی از ناحیه‏ی وی برایتان صادر گردیده؟
شما را از چه چیز آگاه ساخته و کدام خبر را به شما ابلاغ نموده؟
چه اعجازی از او دیده اید و چه کار خارق العاده و معجز نمایی به شما نشان داده است؟
اگر چنین منکر نمی‏شدند و این سخنان باطل را نمی‏گفتند و به تکذیب من نمی‏پرداختند، هیچیک از شما به دیدارم نائل نمی‏شدید و (چون زمان غیبت و دوران زیستی من است) ملاقاتم برایتان حاصل نمی‏گشت.
هشیار و آگاه باش به خدا سوگند، از یاری امیر مومنان علیه‏السلام دست برداشتند. او را از خود راندند. حقش را غصب نمودند. ظالمان را بر آن حضرت مقدم داشتند. با وی مکر و نیرنگ نمودند و سرانجام به قتلش رساندند، با آنکه کرامات فراوانی از او مشاهده کردند. نسبت به سایر نیاکان و اجدادم نیز به ستم رفتار نمودند. به امامت و مقام کرامتشان ایمان نیاوردند. آن بزرگواران را جادوگر خواندند و کاهن قلمداد کردند و به ارتباط با جن متهم ساختند!!
سپس فرمود: ای عیسی، کرامات و نشانه‏هایی را که از وجود ما و مقام امامت و ولایت ما دیدی به دوستانمان خبر بده و مراقب باش تا دشمنانمان را از اسرار ما آگاه نسازی که اگر از احوال و اخبار ما به دشمنان و بدخواهانمان گزارش دهی، ایمانت سلب شود و جلوه‏ی هدایت و نور لیاقت در وجودت خاموش گردد.
وقتی سخن امام به اینجا رسید، برخود لرزیدم و ملتمسانه عرضه داشتم: مولای من، دعا کنید که ثابت قدم بمانم و از خدا بخواهید ایمانم را استحکام و استواری بخشد. حضرت فرمود: اگر خداوند، تو را استوار و ثابت قدم قرار نداده بود، به فیض دیدارم نمی‏رسیدی و از ملاقاتم محروم می‏ماندی. اکنون رهسپار حج باش، هدایت و رشد همراهت باد.
گفتار امام که تمام شد، چنانکه فرمان داده بود، بی درنگ آهنگ مکه نمودم و برای انجام مناسک حج، از خدمت سراسر نور و شرافتش مرخص شدم.
هنگامی که از دیدار حضرت برگشتم و از سرای پاک و پرفروغش بیرون آمدم، خرم و شادمان بودم. به پاس این نعمت بزرگ، پیاپی شکر و سپاس الهی بر زبان راندم چندان که پنداشتم از همه‏ی مردم بیشتر ثنا و حمد خدا گفتم و فراوان‏تر به ستایش و شکرش پرداختم.
این رویداد که در کتاب «النجم الثاقب» ثبت گردیده کرامات متعددی در بردارد که هر یک به تنهائی، گواه روشن و سند گویایی بر مقام ربانی و امامت و ولایت آسمانی حجت الهی حضرت مهدی علیه‏السلام است.
اینک بیست مورد از این دلائل واضح و نشانه‏های غیر قابل انکار را که بیانگر دانش و قدرت خارق العاده‏ی آخرین سفیر الهی است، فهرست وار خاطرنشان می‏سازیم:




:: برچسب‌ها: ملاقات در صاریا

نویسنده : عشاق المهدی
تاریخ : ۱۳۸٩/٢/٥