ملاقات در صاریا

قسمت چهارم

نگاهش که به آن مرد افتاد، سلام کرد و مودبانه گفت:
خانم مرا خدمت شما فرستادند و درخواست نمودند وقتی را برای ملاقات تعیین کنید و قدم رنجه نموده، به سرای ایشان تشریف بیاورید که با شما گفتگویی دارند.
سخن قاصد تمام شد و منتظر ماند تا پاسخ بگیرد و برگردد.
احمد بن ابی روح - که از رجال با فضیلت آن ناحیه محسوب می‏شد - قدری درنگ کرد. سپس زمانی را معین نمود و وعده داد که نزد وی برود


نگاهش که به آن مرد افتاد، سلام کرد و مودبانه گفت:
خانم مرا خدمت شما فرستادند و درخواست نمودند وقتی را برای ملاقات تعیین کنید و قدم رنجه نموده، به سرای ایشان تشریف بیاورید که با شما گفتگویی دارند.
سخن قاصد تمام شد و منتظر ماند تا پاسخ بگیرد و برگردد.
احمد بن ابی روح - که از رجال با فضیلت آن ناحیه محسوب می‏شد - قدری درنگ کرد. سپس زمانی را معین نمود و وعده داد که نزد وی برود.
آن بانو، عاتکه نام داشت و از بانوان نسبتا ثروتمند و با شخصیت دینور بود. او روحی بلند و فرزانه داشت. خردمند و صاحب کمال بود. سنجیده سخن می‏گفت و دانا و بیدار دل بود.
دینور، دهستانی است در بخش صحنه‏ی کرمانشاهان که در ساحل رود دینور قرار دارد. سابقا دینور، در مسیر مداین به آتشکده‏ی آذرگشنسب واقع شده بود. امروزه از بیستون راهی به طرف سنقر کلیایی جدا می‏شود که در امتداد رودخانه‏ی دینور، به طرف شمال می‏رود. در کنار همین رود، آبادی دینور به چشم می‏خورد.
احمد بن ابی روح طبق قرار، در موقع مقرر به منزل عاتکه رفت. در زد و پس از اجازه وارد شد.
او می‏گوید: هنگامی که نزد آن خانم رفتم به من گفت: شما در ناحیه‏ی ما از نظر دیانت و پارسائی بر همگان برتری دارید و امانتداری و ایمانتان، بیش از سایرین مورد وثوق و اطمینان می‏باشد. به همین خاطر می‏خواهم امانتی را تحویلتان داده، به عهده شما بگذارم تا در صدد ادای آن برآیید و به انجامش رسانید.
من در حالی که فکر می‏کردم آیا منظور او از این امانت چیست و باید آن را به که برسانم؟ جواب دادم: ان شاء الله انجام می‏دهم و به خواست خداوند، آن را به صاحبش خواهم سپرد.
آنگاه کیسه‏ای در برابرم نهاد و گفت: اینها مقداری پول نقره است که در این کیسه‏ی سربسته و لاک و مهر شده قرار دارد.
لطفا کیسه را نگشائید و در آن ننگرید تا به دست آنکه از غیب به شما خبر دهد و بگوید در آن چیست و چه مقدار می‏باشد بسپارید.
سپس گوشواره‏ای مقابلم نهاد و چنین به سخنش ادامه داد: این هم گوشواره‏ی من است که معادل ده سکه طلا ارزش دارد و در آن، سه نگین می‏باشد که ده سکه‏ی زر قیمت گذاری می‏شود.
باز مکثی کرد و گفت: من به حضرت صاحب الزمان علیه‏السلام حاجتی دارم که می‏خواهم پیش از آنکه از وی درخواست نمایم و حاجتم را عرضه بدارم، خود از آن خبر دهد و بفرماید که مطلب مورد نظرم چیست.
این جمله را گفت و سکوت کرد. من که از شنیدن حرفهایش قدری متعجب شده بودم، پرسیدم: آن حاجت چیست؟
فکری کرد و گفت: هنگام عروسی من، مادرم ده اشرفی از شخصی وام گرفته است که خبر ندارم آنها را از چه کسی قرض نموده و اکنون که سالها از ازدواجم گذشته و تصمیم دارم بدهکاری مادرم را بپردازم، وام دهنده را نمی‏شناسم و نمی‏دانم این مبلغ را به چه کسی برگردانم؟
آنگاه بار دیگر تاکید کرد و گفت: هر که پرده از این راز برداشت و از غیب، این مطالب را خبر داد و جزئیات این امور را به اطلاع شما رساند، دستورش را اجرا کنید و این اموال را به هر که فرمان داد تسلیم نمائید.
می‏دانستم جعفر بن علی، فرزند حضرت هادی علیه‏السلام، به دروغ ادعای امامت نموده و با دربار ستمگران مرتبط گردیده است تا خود را جانشین امام یازدهم معرفی کند و به انگیزه‏ی دنیا پرستی و جاه طلبی می‏خواهد حق صاحب ولایت، فرزند حضرت عسکری علیه‏السلام را غصب نماید. سخت در اندیشه شدم و متحیر ماندم که در جواب آن بانو چه بگویم؟!
آیا آن اموال را بپذیرم و این مسوولیت را به عهده بگیرم؟! آنگاه با جعفر بن علی چه کنم؟ اگر وی مطلع شد و با دروغ و حیله و پشتیبانی قدرت حکم، آن اموال را از من مطالبه کرد، چگونه پاسخش گویم؟!
سرانجام با خود گفتم این وظیفه را عهده دار می‏شوم و به همین وسیله، جعفر را می‏آزمایم. آری این خود امتحان خوبی است تا موقعیتش برای من آشکار گردد.
از این رو خواسته‏ی خانم را قبول کردم. امانت‏هایش را تحویل گرفتم و از او خداحافظی نمودم.
سپس عازم سفر شدم. توشه‏ی راه برداشتم و با آن اموال از دینور خارج شده، آهنگ بغداد نمودم. چون می‏دانستم وکیل امام زمان علیه‏السلام، در آنجا شخصی به نام «حاجز بن یزید و شاء» می‏باشد.
هنگامی که وارد شهر شدم یکسره به طرف خانه‏ی حاجز رفتم. وقتی به سرای او رسیدم، در زدم و پس از کسب اجازه وارد شده، سلام کردم و در حضورش نشستم. به گرمی و مهربانی جوابم داد و احوالپرسی نمود. سپس نگاهی کرد و گفت: آیا با من کاری دارید؟
گفتم: بله، مالی همراه دارم که به من سپرده شده تا به صاحبش برسانم. منتهی نمی‏توانم آن را به شما تسلیم نمایم مگر آنکه مقدارش را به من خبر دهید و بگویید چه کسی آن را به من داده است. اگر مرا از این راز مطلع ساختید، موظفم مال را تقدیمتان کنم. آن مرد عالی مقام در نهایت صداقت و بزرگواری گفت: ای احمد بن ابی روح، باید به سامرا بروی.
با شگفتی پرسیدم: شما که وکیل امام هستید، آیا خود عهده دار آن نمی‏شوید؟!
گفت: من نسبت به تحویل گرفتن این مال دستوری ندارم. سپس نامه‏ای نشانم داد و افزود: این پیامی است که درباره‏ی کار تو به من رسیده است.
وقتی نگاهم به نامه افتاد و چشمانم روی خط آن گردش کرد، حیرت زده دیدم نوشته شده:
«لا تقبل من احمد بن ابی روح، توجه به الینا الی سر من رأی»
از احمد بن ابی روح نپذیر، او را به سامرا نزد خودمان بفرست.
چون این مطلب را خواندم و حقیقت امر را دریافتم، سخت تعجب نمودم. لا اله الا الله! این فرمان، همان چیزی است که در پی‏اش بودم و می‏خواستم بدین وسیله جعفر بن علی را در سامرا بیازمایم!
آنگاه حاجز بن یزید و شاء را بدرود گفتم و مصمم شدم که خود را به سامرا برسانم.
سامرا یکی از شهرهای عراق است که آن را پیشتر «سر من رأی»می‏گفتند. تا بغداد حدود سه فرسنگ فاصله دارد. این شهر که در ساحل شرقی رود دجله قرار گرفته، در سال 221 هجری، پس از چند بار ویرانی، بدست معتصم عباسی بازسازی شد و پایتخت او گردید. سپس متوکل عباسی نیز بر عماراتش افزود و قصری به نام خود بنا کرد که کوشک جعفریه نام گرفت. حرم مطهر و مرقد تابناک امام دهم و امام یازدهم شیعه، حضرت هادی و حضرت عسکری علیهما السلام نیز در آنجا می‏باشد.
من در پی هدف خویش، بغداد را به مقصد سامرا ترک کردم و راهی آن دیار شدم.
هنگامی که وارد سامرا شدم، با خود گفتم نخست نزد جعفر بروم و با او صحبت کنم تا وی را بیازمایم.
ولی باز اندیشیدم که پس از دیدار دستخط شریف و نامه‏ی مبارک فرزند امام عسکری حضرت مهدی علیه‏السلام بهتر است ابتدا به سرای این خاندان شرفیاب شوم تا اگر از سوی ایشان خبرهای غیبی و آنچه مورد نظرم می‏باشد به من واصل گردید ادای امانت و انجام وظیفه نمایم و در غیر این صورت، به ملاقات جعفر خواهم رفت.
از این رو، به طرف منزل امام عسکری علیه‏السلام حرکت کردم. وقتی نزدیک خانه‏ی آن حضرت رسیدم، دیدم خدمتگزار آقا در را باز کرد و بیرون آمد.
مثل اینکه از رسیدن من اطلاع داشته و منتظرم باشد. چند قدمی به سمت من برداشت، آنگاه پرسید: آیا تو احمد بن ابی روح هستی؟
جواب دادم: آری.
نوشته‏ای به دستم داد و گفت: این نامه را بخوان.
نامه را گرفتم و گشودم، دیدم خطاب به من چنین نوشته شده است:
بسم الله الرحمن الرحیم
ای پسر ابی روح، عاتکه دخت ایرانی، کیسه‏ای به تو سپرده که به گمانت در آن یک هزار درهم است اما چنانکه تو پنداشتی نیست. البته رسم امانتداری را نگاه داشتی و همانگونه که عهد کرده بودی کیسه را نگشودی و از آنچه درون آن می‏باشد، خبر نداری.
در این کیسه، هزار پول نقره و پنجاه سکه زر می‏باشد. نیز همراه تو گوشواره‏ای است که آن زن گمان کرده معادل ده سکه طلا ارزش دارد. او درست پنداشته، ولی این مقدار بهای گوشواره و نگینی است که در آن می‏باشد. این گوشواره دارای سه نگین مروارید است که به مبلغ ده دینار خریداری نموده، ولی قیمتش بیش از این می‏باشد.
اکنون این گوشواره را به فلان زن که خدمتکار است تحویل ده، زیرا گوشواره را به وی بخشیدیم. خود به بغداد برگرد و آن مال را به حاجز بسپار و آنچه حاجز به تو عطا می‏کند بگیر. توشه‏ی راه و هزینه‏ی سفر تا هنگام بازگشتت به خانه خواهد بود.
اما ده سکه طلایی که عاتکه خبر دارد مادرش برای عروسی او وام گرفته و اینک پنداشته صاحبش را نمی‏شناسد.چرا، وی می‏داند که آن سکه‏ها مال کیست، از آن کلثوم دختر احمد می‏باشد که زنی ناصبی و دشمن اهل بیت است. به همین خاطر دشوار می‏دارد که پولها را به وی برگرداند و مایل است آنها را بین خواهران و برادران ایمانیش تقسیم کند و برای این کار از ما اجازه می‏خواهد.
وی آن اموال را میان برادران و خواهران دینی خود که نیازمند و تهیدست می‏باشند توزیع نماید.
تو هم ای فرزند ابی روح هرگز درباره‏ی گرایش و اعتقاد به جعفر و آزمایش او به افکار گذشته‏ات برنگرد و به منزلت مراجعت کن که عمویت مرده و خداوند، ثروت و همسرش را نصیب تو ساخته است.
وقتی نامه را مطالعه کردم بسان گمشده‏ای که راهش را پیدا کرده و همانند مضطرب و پریشان خاطری که به آرامش و حقیقت رسیده، بسیار خرسند و شادمان گردیدم. طبق فرمان امام گوشواره را به زنی که از خدمتگزاران حضرت بود، تحویل دادم و کیسه‏ی سکه‏ها را برداشته رهسپار بغداد شدم.
پس از آنکه فاصله‏ی بین سامرا تا بغداد را پیمودم و وارد شهر شدم، بی درنگ به سراغ حاجز رفتم.
هنگامی که به حضورش رسیدم، سلام کردم و ماجرایم را برای او شرح دادم. سپس کیسه‏ی زر را تسلیم وی نمودم. حاجز کیسه را وزن کرد، دقیقا هزار پول نقره و پنجاه سکه‏ی طلا در آن بود.
آنگاه سی سکه‏ی زر به من داد و گفت: دستور دادم این مبلغ را برای مخارج راه و هزینه‏ی سفر به تو بدهم.
سی دینار اعطائی امام را گرفتم. از حاجز سپاسگزاری نموده بیرون آمدم و به سوی جایگاه استراحتم در بغداد راه افتادم.
وقتی وارد منزل شدم، چیزی نگذشت که در زدند. در را گشودم، دیدم شخصی برایم خبر آورد که عمویم از دنیا رفته است و خانواده‏ام از من خواسته‏اند تا هر چه زودتر نزد آنان برگردم.
من با شنیدن این سخن و با توجه به آنچه امام زمان علیه‏السلام در این مورد نوشته و از غیب خبر داده بودند، اسباب سفر بستم و آماده‏ی بازگشت شدم. در طول مسیر از بغداد تا دینور، همچنان پیرامون حوادثی که برایم رخ داده بود، می‏اندیشیدم و درباره‏ی برنامه‏ی آینده و زندگی خود فکر می‏کردم تا آنکه به وطن رسیدم پس از ورود به دینور، دیدم عمویم فوت شده و سه هزار سکه‏ی طلا و یکصد هزار پول نقره به من ارث رسیده است.
این ماجرا که در کتاب مدینة المعاجز و بحار الانوار گزارش شده و دهها رویداد دیگر نظیر آن، نشانگر این حقیقتند که حضرت ولی عصر علیه‏السلام، به تمام اسرار دانا و از همه‏ی جریانات هستی و حوادث اجتماعی و خصوصیات فردی مردم، آگاه می‏باشد و به علم الهی و دانش آسمانی، هر چیزی را می‏داند و هیچ امری در جهان آفرینش و نظام تشریع، بر او پوشیده و پنهان نیست.
همین ویژگی یکی از اموری است که نشان دهنده‏ی مقام امامت آن حضرت بوده و اثبات می‏کند وی، حجت خدا و جانشین راستین پیامبر صلی الله علیه و اله می‏باشد. زیرا یکی از نشانه‏های سفیران الهی دانش موهبتی و احاطه‏ی علمی به اسرار و رازهای نهفته در دو کتاب تشریع و تکوین است.
نشانه‏ی دیگر، قدرت موهبتی است که در رهبران آسمانی نهاده شده و بر اساس آن، پیامبران و امامان علیهم السلام بر انجام هر کاری که روشنگر هدفشان بوده و در جهت هدایت مردم باشد، قادر هستند.
آن علم و این قدرت موهبتی خدادادی، بینه و نشانه‏ی حقانیت سفیران الهی می‏باشد و حجت‏های راستین و به حق را از مدعیان دروغین ممتاز می‏سازد.
البته میزان آن دانش و مقدار این توانائی در تمام سفیران آسمانی یکسان نیست، بلکه هر یک از آنان در حدود مسوولیت و به اندازه‏ی مقام و رتبه و شان خویش از آن بهره دارد. تنها پیامبر اسلام و اهلبیت عصمت و طهارت که در علم و قدرت خدادادی، سرآمد همگان بوده، و نسبت به تمام امور خلقت و آنچه در جهان آفرینش خلق شده و در ملک و ملکوت، هستی پذیرفته، به اراده و اجازه‏ی پروردگار، دانا و توانا هستند و در یک جمله‏ی کوتاه، همه‏ی مخلوقات در این جهان و عالم قبل از آن و نیز جهان آخرت، در سیطره و تحت فرمانشان بوده و احاطه‏ی علمی و قدرت ولائی این بزرگواران بر جمیع پدیده‏ها ثابت و مسلم است.
نکته‏ی مهم این است که این دو ویژگی، زمانی بینه و نشانه‏ی صدق رسالت یا امامت می‏باشد و در صورتی دانش موهبتی و قدرت آسمانی تلقی می‏گردد که صاحب آن، منصوب از جانب خداوند بوده و بر این انتخاب و انتصاب الهی، دلیل روشن و سند صد در صد قطعی وجود داشته باشد.
بنابراین هر که از یک امر غیبی خبر داد یا فکر کسی را خواند یا کار خارق العاده‏ای انجام داد، دارای علم و قدرت وهبی الهی نیست؛ نمایانگر دانش و قدرت خدایی آن است که همراه با نص و معرفی آسمانی باشد.
قبل از توضیح بیشتر در این باره، حادثه و حدیث جالبی را خاطر نشان می‏سازیم
.




:: برچسب‌ها: بانویی از دینور, امام زمان (عج), درد دل با امام زمان(عج), امام زمان

نویسنده : عشاق المهدی
تاریخ : ۱۳۸٩/٢/٧