تشرفات14

على بن ابراهیم بن مهزیار


 همان کسى است که خدمت امام زمان (ع) مشرف شده است.
مى گوید: نوزده سفر هر سال به مکه مشرف مى شدم تا شاید خدمت مولایم حضرت ولى عصر(ع) برسم. ولى در این سفرها هر چه بیشترتفحص مى کردم، کمتر موفق به اثر یابى از آن حضرت شدم . سر انجام مأیوس شدم و تصمیم گرفتم دیگر به مکه نروم.


شبى در خواب دیدم به من گفته شد: امسال بیا سفرت را تعطیل نکن که ان شاه الله به مقصدت خواهى رسید. با امید مهیاى سفر شدم. در مکه اعمال حج را انجام دادم . در این مدت دائماً درگوشه مسجد الحرام تنها مى نشسشم و فکر مى کردم .
یک روز سر درگریبان فرو برده بودم، دیدم دستى بر شانه ام خورد . شخص گندمگونى به من سلام کرد و گفت: اهل کجایى؟ گفتم: اهواز. گفت: ابن خصیب را مى شناسى؟ گفتم: خدا رحمتش کند از دنیا رفت . گفت: انا لله و انا الیه راجعون.
مرد خوبى بود، به مردم احسان بسیارى مى کرد، خدا او را بیامرزد. پس گفت: على بن مهریار را مى شناسى؟ گفتم: بله، خودم هستم . گفت: مرحبا اى پسر مهزیار تو خیلى زحمت کشیده ا ى براى زیارت مولایم حضرت بقیه الله به تو بشارت مى دهم که در این سفر به زیارت آن حضرت موفق خواهى شد.
فردا شب در شعب ابى طالب منتظر تو هستم، تا تو را خدمت آقا ببرم. فردا با رفقا خدا حافظى کردم و به شعب رفتم . او و من سوار شتر شدیم و به کوه هاى طایف رسیدیم. به من گفت: پیاده شو تا نماز شب بخوانیم . نماز شب را خواندیم و باز سوار شدیم و راه را ادامه دادیم تا طلوع فجر دمید و نماز صبح را خواندیم .
هوا قدرى روشن شده بود، به من گفت: بالاى آن تپه چه مى بینى؟ گفتم: خیمه اى مى بینم که تمام این صحرا را روشن کرده است. گفت: بله، مقصود من همان جا است. با او تا نزدیک خیمه رفتم. وارد خیمه شدم. دیدم آقاى بسیار زیبایى که دلاها را مى برد، با کمال ملاطفت و محبت، احوال مرا پرسید. گفتم: چرا ظهور نمى کنید؟
فرمود: پدرم با من عهد کرده که در شهرها منزل نکنم، بلکه تا موقعى که خدا بخواهد درکوه ها و صحراها به سر برم، تا از شر جباران و طاغوت ها در امان باشم و زیر بار فرمان آن ها نروم، تا وقتى که خدا اجازه فرجم را بدهد.
من چند ررز میهمان آن حضرت بودم و از انوار و علومش استفاده مى کردم تا آن که خواستم به وطن برگردم، مبلغ پنجاه هزار درهم داشتم. خواستم به عنوان سهم امام تقدیم حضورش کنم، فرمود: از قبول نکردنش ناراحت مشو این به آن علت است که تو راه دورى در پیش دارى و این پول مورد احتیاج تو خواهد بود.
خداحافظى کردم و به طرف اهواز حرکت نمودم. همیشه به یاد آن حضرت و محبت هاى او هستم و آرزو دارم باز هم آن حضرت را ببینم (1).

1- منتهى الامال ج 2 ص 437 بحار الانوا ر ج 3 1، ص 730.




:: برچسب‌ها: امام زمان, امام زمان (عج), پیامک به امام زمان, امام مهدی(عج)

نویسنده : عشاق المهدی
تاریخ : ۱۳۸٩/۱٠/٢٢