ملاقات با امام زمان

در یکی از سالها که من جمعی از اهالی مشهد را به عنوان حمله دار و رییس؟ کاروان به زیارت بیت الله الحرام می بردم و در آن زمان از راه نجف اشرف که از بیابانهای بی آب و علف و پر از شن عبور می کرد می رفتیم، جاده آسفالته و یا حتی جاده ای که شن ریزی شده باشد نبود و فقط عده ای راه بلد می توانستند از علایم مخصوص، راه را پیدا کنند و حتما باید آب و بنزین کافی همراه داشته باشند تا در راه نمانند.ما از نظر آب و بنزین و ماشین وضع مان مرتب و خوب بود، حتی دو نفر راننده داشتیم، مسافرین نان و غذای کافی برداشته بودند و ما راه خود را در پیش گرفته بودیم و می رفتیم.یکی از دو راننده آدم باتقوایی نبود اتفاقا آن روز نزدیک غروب وسط بیابان او پشت فرمان نشسته بود. ما به او گفتیم:شب نزدیک است همین جا می مانیم صبح با خیال راحت حرکت می کنیم. او به ما اعتنایی نکرد و به راه خود ادامه داد، تا آنکه شب شد، پس از مدتی که به راه خود ادامه داد ناگهان ایستاد و گفت:دیگر راه معلوم نیست ما همه پیاده شدیم و شب را در همانجا ماندیم، صبح که از خواب برخاستیم دیدیم به کلی راه کور شده و حتی باد، شنهایی را در جای طایر ماشین ما ریخته که معلوم نیست ما از کجا آمده ایم.من به مسافرین گفتم:سوار شوید و به راننده گفتم:حدود ده فرسخ به طرف مشرق و ده فرسخ به طرف مغرب و ده فرسخ به طرف جنوب و ده فرسخ به طرف شمال می رویم تا راه را پیدا کنیم. راننده قبول کرد و در آن بیابان بی آب و علف تا شب کارمان همین بود، ولی راه را پیدا نکردیم، باز شب در همانجا بیتوته کردیم ولی من خیلی پریشان بودم. روز دوم به همین ترتیب تا شب هر چه کردیم اثری از راه دیده نشد و ضمنا بنزین ما هم تمام شد و حدود غروب آفتاب بود که دیگر ماشین ما ایستاد و بنزین نداشتیم، آب هم جیره بندی شده بود و دیگر نزدیک بود تمام شود، آن شب در خانه خدا زیاد عجز و ناله کردیم، صبح همه ما تن به مرگ داده بودیم، زیرا دیگر نه آب داشتیم و نه بنزین و نه راه را می دانستیم من به مسافرین گفتم:بیایید نذر کنیم که اگر خدا ما را از این بیابان نجات بدهد وقتی به وطن رسیدیم، هرچه داریم در راه خدا بدهیم، همه قبول کردند و خود را به دست تقدیر سپردیم، حدود ساعت نه صبح بود، دیدم هوا نزدیک است گرم شود و قطعا با نداشتن آب جمعی از ما می میرند لذا من فوق العاده مضطرب شده بودم، از جا حرکت کردم و قدری از مسافرین فاصله گرفتم. اتفاقا در محلی شنها انباشته شده بود و مانند تپه ای به وجود آمده بود، من پشت آن تپه رفتم و با اشک و آه فریاد می زدم:یا ابا صالح المهدی ادْرکْنی - یا صاحب الزمانْ ادْرکْنی - یا حجه بْن الْحسن الْعسْکری ادْرکْنی سرم پایین بود، قطرات اشکم به روی زمین می ریخت، ناگهان احساس؟ کردم صدای پایی به من نزدیک می شود، سرم را بالا کردم مرد عربی را دیدم، که مهار قطار شترهایی را گرفته و می خواهد عبور کند، صدا زدم که آقا ما در این جا گم شده ایم، ما را به راه برسان.آن عرب شترها را خواباند، نزد من آمد سلام کرد، من جواب گفتم:اسم مرا برد و گفت:شیخ اسماعیل نگران نباش، بیا تا من راه را به شما نشان بدهم مرا به آن طرف تپه برد و گفت:به بین از این طرف می روید به دو کوه می رسید، وقتی از میان آن دو کوه عبور کردید، به طرف دست راست مستقیم می روید، حدود غروب آفتاب به راه خواهید رسید.گفتم:باز ما راه را گم می کنیم و ضمنا قرآن را از جیبم درآوردم و گفتم:شما را به این قرآن قسم می دهم ما را خودتان به راه برسانید.(حالا توجه ندارم که او شترهایش را خوابانده و این طوری که می گوید:حدود ده ساعت راه تا جاده هست!!) زیاد اصرار کردم و او را مرتب قسم می دادم، او گفت:بسیار خوب همه سوار شوند و به آن راننده ای که تقوای بیشتری داشت، گفت:تو پشت فرمان بنشین، خودش هم پهلوی راننده نشست و من هم پهلوی او نشستم، یعنی جلو ماشین سه صندلی داشت یکی مال راننده بود و دو صندلی دیگر را هم ما نشستیم، حالا یا از بس که ما خوشحال شده بودیم و یا تصرفی در فکر ما شده بود که هیچ کدام از ما حتی راننده و مسافرین توجه نداشتند که بنزین ماشین ما در شب قبل تمام شده بود.یکی دو ساعت راه را پیمودیم ناگهان به راننده دستور داد که نگهدار، ظهر است نماز بخوانیم و بعد حرکت کنیم.همه پیاده شدیم در همان نزدیکی چشمه آبی بود خودش وضو گرفت، ما هم وضو گرفتیم و از آن آب خوردیم او رفت در کناری مشغول نماز شد و به من گفت:تو هم با مسافرین نماز بخوان وقتی نمازمان تمام شد و سروصورتی شستیم فرمود:سوار شوید که راه زیادی در پیش داریم. همه سوار شدیم همانطور که قبلا گفته بود به دو کوه رسیدیم از میان آنها عبور کردیم بعد به راننده فرمود:به طرف دست راست حرکت کن تا آنکه حدود غروب آفتابی بود، که به جاده اصلی رسیدیم، در بین راه فارسی با ما حرف می زد، احوال علماء مشهد را از من می پرسید، بعضی از آنها را تعریف می کرد و می فرمود فلانی آینده خوبی دارد.در بین راه به ایشان گفتم:ما نذر کرده ایم که اگر نجات پیدا کنیم همه اموالمان را در راه خدا انفاق کنیم.فرمود:عمل به این نذر لازم نیست.بالاخره وقتی به جاده رسیدیم، همه خوشحال از ماشین پیاده شدیم و من مسافرین را جمع کردم و گفتم هر چه پول دارید بدهید تا به این مرد عرب بدهیم چون خیلی زحمت کشیده است شترهایش را در بیابان رها کرده و با ما آمده است.ناگهان مسافرین و خود من از خواب غفلت بیدار شدیم و مسافرین گفتند:راستی این مرد کیست و چگونه برمی گردد؟! دیگری گفت:شترهایش را در بیابان به که سپرد؟! سومی گفت:ماشین ما که بنزین نداشت این همه راه یک صبح تا غروب چگونه بدون بنزین آمده ایم؟ خلاصه همه سراسیمه به طرف آن مرد عرب دویدیم، ولی اثری از او نبود، او دیگر رفته بود، ما را به فراق خود مبتلا کرده بود، دانستیم که یک روز در خدمت امام زمان (علیه السلام) بوده ایم ولی او را نشناخته ایم! این قضیه به ما می گوید:که یکی از نشانه های امام مهدی (علیه السلام) این است که تمام امور تکوینی در دست با کفایت آن حضرت است او هر زمان و هر جا که مصلحت بداند خود را به متوسلینش نشان می دهد و به فریاد آنها می رسد ولی:گر گدا کاهل بود تقصیر صاحب خانه چیست؟ فدای آن محبت و لطف و کرمش گردیم.

 

منبع کتاب  ملاقات با امام زمان (عج)

/ 0 نظر / 100 بازدید