ملاقات با امام زمان (عج)

و باید نوکران و جیره خواران آن حضرت در جایی با آن آقا ملاقات روحی و معنوی داشته باشند و عرض ارادت کنند افتتاح گردید.امروز این مسجد، بزرگترین محلی است که مردم تنها به یاد امام عصر عجل الله تعالی له الفرج در آن جمع می شوند و از آن سرور، حاجت می گیرند.اگر بخواهیم تنها تشرفات و ملاقاتهایی که در این مسجد مقدس رخ داده، بنویسیم شاید صدها جریان و حکایت جمع آوری شود ولی چه کنم که بعضی از آنها را صاحبانش راضی نبودند که نقل کنم و بعضی چون مربوط به زندگی خصوصی شان بود نمی توانستم افشاء نمایم و بعضی جزء اسرار آل محمد (علیهم السلام) بوده که نباید آشکار شود. و بالاخره بعضی از آنها هضمش برای مردم کم استعداد مشکل بود که باور کنند. به هر حال این مسجد که امروز مورد توجه زوار است و تا چند سال قبل مکرر اتفاق می افتاد که حتی شبهای جمعه، جز چند نفر معدودی در آن بیتوته نمی کردند، میعادگاه یاران و دوستان و خدمتگزاران حضرت بقیه الله ارواحنا فداه می باشد.ضمنا باید متذکر این نکته شد، که بعضی از دشمنان دانا، یا دوستان نادان که می خواهند اهمیت این مسجد مقدس را تضعیف کنند می گویند:این جریان در خواب واقع شده و حسن بن مثله این مطالب را در خواب می دیده است، ولی در تمام کتابهایی که این حکایت را نوشته اند تصریح شده که جریان در بیداری واقع شده و هیچ قسمتش در خواب نبوده است.اصل قضیه این استدر کتاب بحارالانوار جلد 53 صفحه 230 و کتاب تاریخ قم و کتاب مونس؟ الحزین و کتاب نجم الثاقب نقل شده است.شیخ عفیف و صالح حسن بن مثله جمکرانی فرمود:من در شب سه شنبه هفدهم ماه مبارک رمضان سال 393 3 .هجری قمری در منزل خود در قریه جمکران خوابیده بودم، ناگهان در نیمه های شب، جمعی به در خانه من آمدند و مرا از خواب بیدار کردند و گفتند:برخیز که حضرت بقیه الله امام مهدی (علیه السلام) تو را می خواهند.من از خواب برخاستم و آماده می شدم که در خدمتشان به محضر حضرت ولی عصر (علیه السلام) برسم و خواستم در آن تاریکی پیراهنم را بردارم، گویا اشتباه کرده بودم و پیراهن دیگری را برمی داشتم و می خواستم بپوشم، که از خارج منزل از همان جمعیت صدایی آمد که به من می گفت:آن پیراهن تو نیست، به تن مکن! تا آنکه پیراهن خودم را برداشتم و پوشیدم، باز خواستم شلوارم را بپوشم، دوباره صدایی از خارج منزل آمد که:آن شلوار تو نیست، نپوش! من آن شلوار را گذاشتم و شلوار خودم را برداشتم و پوشیدم.و بالاخره دنبال کلید در منزل می گشتم، که در را باز کنم و بیرون بروم، صدایی از همانجا آمد، که می گفتند:در منزل باز است، احتیاجی به کلید نیست.وقتی به در خانه آمدم، دیدم جمعی از بزرگان ایستاده اند و منتظر من هستند! به آنها سلام کردم، آنها جواب دادند و به من مرحبا گفتند.من در خدمت آنها به همان جایی که الا ن مسجد جمکران است، رفتم.خوب نگاه کردم، دیدم در آن بیابان تختی گذاشته شده و روی آن تخت فرشی افتاده و بالشهایی گذاشته شده و جوانی تقریبا سی ساله بر آن بالشها تکیه کرده و پیرمردی در خدمتش نشسته و کتابی در دست گرفته و برای آن جوان می خواند و بیشتر از شصت نفر در اطراف آن تخت مشغول نمازند! این افراد بعضی لباس سفید دارند و بعضی لباسهایشان سبز است.آن پیرمرد که حضرت خضر (علیه السلام) بود مرا در خدمت آن جوان که حضرت بقیه الله ارواحنا فداه بود، نشاند و آن حضرت مرا به نام خودم صدا زد و فرمود:حسن مثله می روی به حسن مسلم می گویی تو چند سال است، که این زمین را آباد کرده و در آن زراعت می کنی. از این به بعد دیگر حق نداری در این زمین زراعت کنی و آنچه تا به حال از این زمین استفاده کرده ای باید بدهی تا در روی این زمین مسجدی بنا کنیم! و به حسن مسلم بگو:این زمین شریفی است، خدای تعالی این زمین را بر زمینهای دیگر برگزیده است و چون تو این زمین را ضمیمه زمین خود کرده ای خدای تعالی دو پسر جوان تو را از تو گرفت ولی تو تنبیه نشدی و اگر از این کار دست نکشی خدا تو را به عذابی مبتلا کند که فکرش را نکرده باشی.من گفتم:ای سید و مولای من! باید نشانه ای داشته باشم، تا مردم حرف مرا قبول کنند و الا مرا تکذیب خواهند کرد.فرمود:ما برای تو نشانه ای قرار می دهیم، تو سفارش ما را برسان و به نزد سید ابوالحسن برو و بگو:با تو بیاید و آن مرد را حاضر کند و منافع سالهای گذشته این زمین را از او بگیرد و بدهد، تا مسجد را بنا کنند و بقیه مخارج مسجد هم از رهق به ناحیه اردهال که ملک ما است 4 .بیاورد و مسجد را تمام کنند و نصف رهق را وقف این مسجد کردیم تا هر سال درآمد آن را برای تعمیرات و مخارج مسجد بیاورند و مصرف کنند.و به مردم بگو:به این مسجد توجه و رغبت زیادی داشته باشند و آن را عزیز دارند و بگو:اینجا چهار رکعت نماز بخوانند، که دو رکعت اول به عنوان تحیت مسجد است، به این ترتیب:در هر رکعت بعد از حمد هفت مرتبه قلْ هوالل ه احد و تسبیح رکوعها و سجودها هر یک هفت مرتبه است.و دو رکعت دوم را به نیت نماز صاحب الزمان (علیه السلام) بخوانند، به این ترتیب در هر رکعت در سوره حمد جمله ایاک نعْبد و ایاک نسْتعین را صدبار بگویند و تسبیح رکوعها و سجودها را نیز هفت مرتبه تکرار کنند و نماز را سلام دهند بعد از نماز تسبیح حضرت زهرا (سلام الله علیها) را بگویند و سپس سر به سجده گذارند و صد مرتبه صلوات بر پیغمبر و آلش بفرستند سپس فرمود:فمن صلی هما فکانما صلی فی البیت العتیق یعنی:کسی که این دو نماز را در اینجا بخواند، مثل کسی است، که در کعبه نماز خوانده است.وقتی این سخنان را شنیدم با خودم گفتم:که محل مسجدی که متعلق به حضرت صاحب الزمان (علیه السلام) است همان جایی است، که آن جوان با چهار بالش نشسته است.به هر حال حضرت بقیه الله (علیه السلام) به من اشاره فرمودند که:مرخصی، من از خدمتش مرخص شدم، وقتی مقداری راه به طرف منزلم در جمکران رفتم، دوباره مرا صدا زدند و فرمودند:در گله گوسفندان جعفر کاشانی چوپان بزی است که تو باید آن را بخری، اگر مردم ده جمکران پولش را دادند بخر و اگر هم آنها پولش را ندادند، باز هم از پول خودت آن بز را بخر و فردا شب که شب هیجدهم ماه مبارک رمضان است، آن بز را در اینجا بکش و گوشتش را اگر به هر بیماری که مرضش سخت باشد و یا هر علت دیگری که داشته باشد، بدهی خدای تعالی او را شفا می دهد و آن بز ابلق، موهای زیادی دارد و هفت علامت در او هست که سه علامت در طرفی و چهار علامت دیگر در طرف دیگر او است.باز من مرخص شدم و رفتم، دوباره مرا صدا زدند و فرمودند:ما هفتاد روز، یا هفت روز دیگر در اینجا هستیم (اگر بر هفت روز حمل کنی شب بیست و سوم می شود و شب قدر است و اگر بر هفتاد روز حمل کنی شب بیست و پنجم ذیقعده است، که شب بسیار بزرگی است).به هر حال مرتبه سوم از خدمتشان مرخص شدم و به منزل رفتم و تا صبح در فکر این جریان بودم صبح نمازم را خواندم و به نزد علی المنذر رفتم و قصه را برای او نقل کردم و علامتی که از امام زمان (علیه السلام) باقی مانده بود در محل مسجد فعلی زنجیرها و میخهایی بود که در آنجا ظاهر بود دیدیم، سپس با هم خدمت سید ابوالحسن الرضا رفتیم وقتی به در خانه آن سید جلیل رسیدیم، دیدیم اول از من پرسیدند:تو اهل جمکرانی؟ گفتم:بله.گفتند:سید ابوالحسن از سحرگاه منتظر شما است.من خدمتش رسیدم سلام کردم، جواب خوبی به من داد و به من احترام گذاشت و قبل از آنکه من چیزی بگویم فرمود:ای حسن مثله! شب گذشته در عالم رو یا شخصی به من گفت:مردی از جمکران به نام حسن مثله نزد تو می آید، هر چه گفت حرفش را قبول کن و به او اعتماد نما که سخن او سخن ما است و باید حرف او را رد نکنی من از خواب بیدار شدم و از آن ساعت تا به حال منتظر تو هستم! من جریان را مشروحا به ایشان گفتم.او دستور داد اسبها را زین کنند و ما سوار شدیم و با هم حرکت کردیم و به نزدیک ده جمکران رسیدیم جعفر چوپان را دیدیم که با گله گوسفندانش؟ در کنار راه بود من میان گوسفندان او رفتم، دیدم آن بز با جمیع خصوصیاتی که فرموده بودند در عقب گله گوسفندان می آید آن را گرفتم و تصمیم داشتم پول آن را بدهم و بز را ببرم. جعفر چوپان قسم خورد که من تا به امروز این بز را در میان گوسفندانم ندیده بودم و امروز هم هر چه خواستم او را بگیرم نتوانستم ولی نزد شما آمد و آن را گرفتید و این بز مال من نیست! من بز را به محل مسجد فعلی بردم و او را طبق دستوری که فرموده بودند کشتم و سید ابوالحسن الرضا دستور فرمودند که:حسن مسلم را حاضر کنند و مطلب را به او فرمودند و او هم منافع سالهای گذشته زمین را پرداخت و زمین مسجد را تحویل داد.مسجد را ساختند و سقف آن را با چوب پوشانیدند و سید ابوالحسن الرضا آن زنجیرها و میخهایی که در آن زمین باقی مانده بود، در منزل خود گذاشت و به وسیله آن بیمارها شفا پیدا می کردند.من هم از گوشت آن بز به هر مریضی که دادم شفا یافت.سید ابوالحسن الرضا آن زنجیرها و میخها را در صندوقی گذاشته بود و ظاهرا بعد از وفاتش وقتی فرزندانش می روند که مریضی را با آنها استشفاء کنند، می بینند که مفقود شده است! (این بود قضیه ساختمان مسجد جمکران) نماز حاجت مرحوم حاجی نوری در کتاب نجم الثاقب و شیخ طبرسی در کتاب کنوزالنجاه، روایت کرده که از ناحیه مقدسه حضرت بقیه الله ارواحنا فداه این دستورالعمل را برای کسانی که حاجتی نزد خدا دارند و یا از اذیت کسی می ترسند صادر کرده اند.بعد از نیمه شب جمعه غسل کند و در جای نماز خود بایستد و دو رکعت نماز بخواند و کلمه ایاک نعْبد و ایاک نسْتعین را صد مرتبه در هر رکعت تکرار کند و بعد سوره قلْ هو الله احدْ را قرایت کند و در رکوعها سبحان ربی العظیم و بحمده را هفت مرتبه بگوید و در سجده ها سبحان ربی الاعلی و بحمده را نیز هفت مرتبه بگوید و بعد از نماز این دعا را بخواند:اللهم انْ اطعْتک فالْمحْمده لک و انْ عصیْتک فالْحجه لک منْک الروح و منْک الْفرج سبْح ان منْ انْعم و شکر سبْح ان منْ قدر و غفر اللهم انْ کنْت عصیْتک فانی قدْ اطعْتک فی احب الاْشْیاء الیْک و هو الاْیمان بک لمْ اتخذ لک ولدا ولمْ ادْع لک شریکا منا منْک به علی لا منا منی به علیْک و قدْ عصیْتک یا الهی علی غیْر وجْه الْمک ابره و الْخروج عنْ عبودیتک ولا الْجحود لربوبیتک و لکنْ اطعْت هوای و ازلنی الشیْطان فلک الْحجه علی و الْبیان فانْ تعذبْنی فبذنوبی غیْر ظالم لی و انْ تغْفرْلی و ترْحمنی فانک جواد کریم.بعد از آن تا نفس او وفا کند یا کریم و یا کریم را مکرر بگوید.بعد از آن بگوید:یا آمنا منْ کل شیء و کل شی منْک خایف حذر اسْیلک بامْنک منْ کل شیْء و خوْف کل شیْء منْک انْ تصلی علی محمد و آل محمد و انْ تعْطینی امانا لنفْسی و اهْلی و ولدی و سایر ما انْعمْت به علی حتی لا اخاف ولا اخْذر منْ شیْء ابْدا انک علی کل شیْء قدیر و حسْبنا الله و نعْم الْوکیل یا کافی ابْراهیم نمْرودْ و یا کافی موسی فرْعوْن اسْیلک انْ تصلی علی محمد وآل محمدْ و انْ تکْفینی شر (فلان ابْن فلان) و به جای فلان بن فلان اسم دشمن و اسم پدرش را که از اذیتش می ترسد ببرد خدای تعالی حاجت او را برآورده می کند

منبع.کتاب ملاقات با امام زمان (عج)   

/ 0 نظر / 33 بازدید